تبليغاتX
تک درخت صحرا
تک درخت صحرا

 

سلام به دوستان خوبم

من یک چندوقتی نبودم و الآن بعد از ۴ ماه اومدم.

اتفاقات زیادی تو این چند وقت نبودم افتاد که حتما براتون تعریف می کنم تا الآنم سرگرم اون

اتفاقات هستم خیلی ذهنمو خسته کرده.

دلم براتون تنگ شده بود هم برای کسانی که می شناختمشون و باهاشون دوست بودم هم غریبه ها.

مطلب بعدی در مورد این اتفاقات براتون می گم.

خیلی خیلی دوستون دارم.

تا بعد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

سلام به دوستان عزیزم

می خوام این باراز زندگیم کارهایی که کردم و اشتباهاتم بگم.

امیدوارم از خوندنش خسته نشید.

من یک دختری با یه روحیه ی فوق العاده شاد بودم.

هیچ چیزی تو زندگیم برام مهم نبود.نسبت به همه چیز بی خیال بودم.همرو دوست خودم می دونستم به همه

اطمینان می کردم.دیدم از زندگی با دید بقیه فرق داشت.

هیچ مشکلیم تو زندگیم با خانوادم نداشتم. اصلا نمی دونستم غم و بدبختی و فلاکت و..... چیه.چه جوریه.

مردم تو جامعه چه جوری زندگی می کنن . شاید مشکل از خانوادم بود که منو همه جوره ساپورت می کردن

و با جامعه و افرادش آشنا نمی کردن.

زندگیم مثل یه دایره بسته بود . شبا که تا دیر وقت با دوستام بیرون بودم . ساعت ۳یا۴ نیمه شب می خوابیدم

فرداشم ساعت ۶:۳۰ صبح از خواب بلند می شدم حسابی آماده می شدم با سرویسم می رفتم مدرسه ٬

ظهرها هم ساعت ۳ میومدم خونه ٬ اسمش رفتن به مدرسه به همه چیز شبیه بود جز مدرسه ٬ چون من

اصلا سر کلاس نمی رفتم  ٬ همش با دوستانم محوطه بیرون کلاس بودم و تمام نمره هامم بدون اینکه

خانوادم بفهمن می خریدم چون اگه هم می فهمیدن اهمیتی نمی دادن .همه کارم که تو مدرسه می کردیم

هر کاری که فکرشو بکنید. ظهرا که میومدم خونه تا ۷ بعدظهر می خوابیدم بعدش آماده می شدم با

دوستام می رفتم بیرون تا دیر وقت. که اون موقع ها بود عادت کردم به سیگار کشیدن ٬ تا یه زمانی بیرون

از خونه سیگار می کشیدم اما کم کم توی خونه هم شروع کردم به کشیدن که چند بار پدرم فهمید اما

متاسفانه بهم چیزی نگفت اما ای کاش که می گفت.

از ۱۴ سالگی این بیرون رفتنام و سیگار کشیدنم شروع شد تا ۳ ماه پیش.

۳ماه پیش از این وضع خسته شدم سعی کردم دیدمو نسبت به زندگی تغییر بدم.

۵ماه پیش به پیشنهاد دوستم از خونه فرار کردیم اون با خانوادش مشکل داشت و به خاطر مشکلش این

کارو کرد اما من این کارو مثل کارای دیگه یه سرگرمی می دیدم مثل سرگرمیای دیگه.

۳ساعت بیشتر طول نکشید گرفتنمون خیلی خنده داره.

خانوادم بهم چیزی نگفتن اصلا انگار اتفاقی نیفتاده . فکر می کردن از اینکه چیزی نمی گن من می شم یه

دختر خوب اما اشتباه می کردن.ای کاش اون موقع که شبا دیر میومدم دعوام می کردن یه مقدار سختگیری

می کردن.اما اونا فکر می کردن سخت گیری کاره اشتباهیه .

من ۱۴ سالم بود مادرم بهم گفت فرحناز اگه می خوای ابروهاتو بر داری یا موهاتو رنگ کنی از نظر من

هیچ مشکلی نداره.خواستی بگو خودم می برمت آرایشگاه.من شاید از اون موقع بدبختیام و بیرون رفتنام

شروع شد. یعنی اولشو مادرم شروع کرد که ای کاش نمی کرد.

این ۳ماه مهمونی رفتنامو با دوستام تعطیل کردم سیگار دیگه نکشیدم .

نشستم تو خونه رفتار پدر مادرمو زیر نظر گرفتم.

مادرم که صبح با دوستش می رفت بیرون شب میومد.

بابا هم که یا مسافرت بود یا سر کارش.

این ۳ماه من یه کم بهشون غر غر کردم که بابا واسه اینکه منو ساکت کنه یه ماشین واسم گرفت و یه

خانمو می فرستاد دنبالم که بهم یاد بده اون خانمی که می فرستاد ماله آموزشگاه بود اما بابا منو آموزشگاه

ثبت نام نکرده بود به این خانمه می گفت بعد از آموزشگاهی که می ره بیا به من یاد بده.

خب بابا بچه هاشو خوب می شناخت اگه یه کم غر غر می کردیم یه کاری می کرد که دیگه چیزی نگیم.

من اون موقع بود که کمبود بی محبتی پدر مادرو حس کردم.و توی پست قبلی گفتم خودکشی کردم.

اما اینا درست نشدن ٬ هنوز درست نشدن هیچ تغییری نکردن .

و منم یه مقدار بهشون بی اهمیت تر شدم.

۱هفته ای می شه گوشیمو روشن کردم و بیرون رفتن با دوستامو شروع کردم آخه اینجوری بهتره کمتر

به پدر مادرمو خودکشیو این چیزا فکر می کنم.

راستی من اشتباه کردم تا حالا عاشق نشدم اونم عشق نبود یه هوس(عادت)بود.

من فقط شبا که خونم میام اینترنت .شب به آی دیم پی ام بدید جواب می دم .

اینم طرز زندگی کردن من بود .

خوشحال می شم در موردش نظر بدید.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط فرحناز  | 

سلام به شما دوستانم

به احتمال زیاد باید همتون یک بار عاشق شده باشید و طعم عشق راچشیده باشید.امیدوارم طعم خوبی را

چشیده باشید.

امیدوارم هیچ وقت از قلبتون که به کسه دیگری دادید پشیمون نشیدوهمیشه ازفکرکردن بهش لذت ببرید

امیدوارم هیچ وقت نگید که حیف من٬ حیف اون عشق پاک .

من متاسفانه تجربه تلخی داشتم و همیشه پشیمونم.

دعا می کنم که شما دوستای خوبم هیچ وقت ناامید نشید واین قلبای نازتون نشکنه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

سلام ٬ سلام٬ سلام٬ سلام

دوستای عزیز و خوبم خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم

خیلی ماهین

من تو این مدتی که نیومدم حالم اصلا خوب نبود یک خودکشی کردم اما متاسفانه

زنده موندم.

حالا هم از وقتی که مفصل با پدر و مادرم صحبت کردم منصرف شدم.

و حالا یک فکرای دیگه ای هم دارم اما می خوام این بار صبر کنم

در موردش فکر کنم بعد تصمیم بگیرم.

دلم برای همه شما گلای ناز تنگ شده بود.

از همتونم برای نظرهایی که دادین ممنونم.

می بوسمتون      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

سلام به دوستای عزیز و خوبم

از اینکه به این وبلاگ سر می زنید و نظر می دید ازتون ممنونم.

اما شاید تا چند وقت دیگه کسی نباشه که بخواد متنی برای این وبلاگ بنویسه.

من الآن اصلا حالم خوب نیست و خیلی ناراحتم که این ناراحتیم باعث شده که دست به کارای غیر منطقی

و اشتباه بزنم و خودمم می دونم کارم احمقانه و اشتباس ولی چاره ی دیگه ای ندارم.

دیگه انقدر بهم فشار اومده که فکر بعدنشو نمی تونم بکنم.

نا امیده نا امید.

زندگی یه چیزه خیلی چرت و مذخرفیه که باعث می شه آدما خودشونو نشناسن مثل خانواده من که

حتی یادشون رفته یه دختر دارن.

یه دختر تو این سن دوست داره بهش توجه بشه بهش اهمیت بدن از نظر روحی کمکش کنن

نه این که فکر کنن محبت و دوست داشتن همش به اینه که فلان لباسو براش بخرن فلان کفشو بخرن

موبایل بخرن مدرسه غیر انتفاهی بفرستن آزادی بدن ٬نه نه نه نه نه دوست داشتن به اینا نیست به خدا به

اینا توجه نیست ٬ اینا دوست داشتن نیست ٬ اینا محبت نیست .

چرا پدر ٬ مادر من نمی فهمن آخه چرا؟

من دیگه خسته شدم دیگه نمی کشم دیگه بریدم .

دیگه تصمیم خودمو گرفتم فقط مرگ.

از اینایی که الآن نوشتم حس می کنم آروم شدم.

شما دوستای خوبمو فراموش نمی کنم و همتونو دوست دارم.

از عشقم از کسی که خیلی دوستش دارمم خداحافظی می کنم گذشتن ار اون برام خیلی سخته فقط می تونم

بگه خیلی دوستت دارم و ذره ای از دوست داشتنم کم نشده .

فراموشم نکن.  

خداحافظ  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

من سکوت را از آدم پر گو آموختم ٬ بردباری را از نابردار و مهربانی را از نا مهربان٬

اما عجیب است که قدردان این آموزگاران نیستم.

I HAVE learned silence from the talkative toleration from the intolerant

and kindness from the unkind yet strange I am ungrateful to these

teachers

آموزگاری که در سایه معبد ٬ در میان شاگردانش گام بر می دارد ٬ از فرزانگی خویش چیزی به آنها

 نمی دهد ٬ بلکه از ایمان خویش و از مهر خویش به آنها می بخشد.

THE TEACHER who walks in the shadow of the temple among

his followers gives not of his wisdom but rather of his faith and

his lovingness

دانش نور است ٬ گرمابخش زندگی ٬ و همه می توانند با جوینده آن سهیم شوند.

KNOWLEDGE IS a light enriching The warmth of life and all may

partake who seek it out

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

زیبایی زبان آسمانی خود را دارد.

زبانی فخیم تر از صداهای دهان و لب ها.

زیبایی ٬ زبان بی زمان است ٬ مشترک در تمام بشریت ٬ دریاچه ای آرام که جویبارهای نغمه خوان را

به ژرفای خود می کشد و خاموششان می سازد.

تنها جان ماست که زیبایی را می فهمد ٬ یا با آن زندگی می کند و می بالد.

زیبایی ذهن را دچار حیرت می کند ٬ ما قادر نیستیم آن را با کلمات توصیف کنیم ٬ حسی است که چشمان

ما توان دیدن آن را ندارد ٬ از هر دو سوی کسی که می نگرد ٬ و چیزی که نگریسته می شود سرچشمه

می گیرد.

زیبایی واقعی ٬ پرتویی است که از قدیسِ قدیسینِ روح ساطع می گردد و اندام را نورانی می کند ٬

همان طور که حیات از اعماق زمین بر می آید و به گل رنگ و بو می دهد.

زیبایی حقیقی ٬ در هماهنگی معنوی است که عشق نامیده می شود ٬ عشقی که می تواند میان

مرد و زن به وجود آید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

در یکی از روزهای اردیبهشت ٬ شادی و غم در کنار دریاچه ای همدیگر را دیدند.

به هم سلام دادند و کنار آب های آرام نشستند و گفت و گو کردند .

شادی ٬ از زیبایی های روی زمین سخن گفت ٬ از شگفتی های هر روزه زندگی در دل جنگل و در میان

تپه ها واز آوازی که سپیده دمان و شامگاهان شنیده می شود.

آنگاه غم سخن گفت و با هر آنچه شادی گفته بود موافقت کرد ٬ زیرا غم ٬ جادوی آن لحظه و زیباییش

را می فهمید.

غم٬ هنگامی که از زیبایی ماه اردیبهشت در مرغزار ودر میان تپه ها سخن می گفت ٬ بیا نی شیوا داشت.

شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند ٬ و درباره هر آنچه که می دانستند با هم تفاهم داشتند.

 

UPON A day in may and Sorrow met beside a lake

They greeted one another and they sat down near the quiet waters

and conversed

Joy spoke of the beauty which is upon the earth and of the daily wonder

of life in the forset and among the hills and of the songs heard at dawn

and eventide

And sorrow spoke and agreed with all that Joy had said for Sorrow knew

the magic of the hour and the beauty there of

and sorrow was eloquent when he spoke of May in the fields and among the hills

And Joy and sorrow talked long together and they agreed upon all things of which they knew

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

دوست تو حاجت بر آورده توست.

او کشتزار توست که در آن با مهر بذر می افشانی و با سپاس درو می کنی.

او سفره تو و اجاق توست.

زیرا با گرسنگی به نزد او می آیی ٬ و برای آرامش و صفا ٬ او را می جویی.

YOUR FRIEND is your needs answered

He is your field which you sow with love and reap with thanks giving

And he is your board and your fireside

For you come to him with your hunger and you seek him for speace

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

سلام به عشقم

خوبی عزیزم؟ امیدوارم همیشه حالت خوب خوب باشه.

عشق من خیلی دوستت دارم.

می خوام همیشه کنارم باشی واز پیشم نری.

من تو این مدت به اندازه تو نتونستم ابراز علاقه کنم. در مقابل حرفای تو همیشه می گفتم منم همین طور

یا می گفتم دوستت دارم.

اما تو خیلی بیشتر از اینا علاقتو ابرازکردی . امیدوارم منم بتوتم یه روزی مثل تو علاقمو ابراز کنم.

اما فقط می تونم بگم که خیلی دوستت دارم.

اگه یه زمانی بینمون فاصله بیفته و از هم جدا بشیم هیچ وقت فراموشت نمی کنم و همیشه دوستت دارم.

همیدوارم تو هم هیچ وقت منو فراموش نکنی و به اندازه ی الآن دوستم داشته باشی.

به امید روزی که به همدیگه برسیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

هنر مصریان علوم غریبه است.

  THE ART of the Egyptians is in the occult

هنر یونانی هاتناسب است.

THE ART of the Greeks is in proportion 

هنر رومیان تقلید است.

THE ART of the Romans  is in echo

هنر چینی ها آداب معاشرت است.

THE ART of the Chines is in etiquette

هنر هندوها سنجیدن خیروشر است.

THE ART of the Hindus is in the weighing of good and evil

هنر یهودیان در مفهوم ویرانی است.

THE ART of the Jews is in the sense of doom

هنر اعراب در یادآوری گذشته ها و اغراق است.

THE ART of the Arabs is in reminiscence and exaggeration

هنر پارسیان در عیب جویی است.

THE ART of the persians is in fastidiousness

هنر فرانسوی ها در کلک و تردستی است.

                                                         THE ART of the French is in finesse

هنر انگلیسی ها در تحلیل و قیافه حق به جانب گرفتن است.

THE ART of the English is in analysis and self right eousness

هنر اسپانیایی ها در تحجر است.

THE ART of the Spaniards is in fanaticism

هنر ایتالیایی ها در قشنگی است.

THE ART of the Italians is in beauty

هنر آلمانی ها درجاه طلبی است.

THE ART of the Germans is in ambition

هنر روس ها درغم و غصه است.

THE ART of the Russians is in sadness

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

زندگی خنده داره٬ خنده شادی داره

زندگی گریه داره٬ گریه غم داره

زندگی عشق داره٬ عشق عاشق داره

زندگی آسمون داره٬ آسمون باریدن داره

زندگی شعرداره٬ شعرشاعرداره

زندگی دوست داره٬ دوست بی وفایی داره

زندگی کتاب داره٬ کتاب خوندن داره

زندگی همه چیزداره کیه که بتونه قدرشوبدونه

وزندگی کنه واز زندگی کردنش لذت ببره.

 

امیدوارم ازشعری که خودم گفتم لذت برده باشید دوستای خوب وعزیزم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

وای خدایا دست گلت درد نکنه نمی دونم باید چه جوری ازت تشکرکنم .

خدایا من کاری کردم که ازکارم خیلی پشیمون شدم باسه کاری که کردم کلی گریه کردم ازهمه خواستم بهم

کمک کنن اما کسی نتونست اون کسیو که داشتم از دستش می دادم بهم برگردونن اما تا ازت کمک خواستم

بهم برگردوندیش.

من خیلی دوسش دارم ازت خواهش می کنم دوباره اتفاقی نیفته که از دستش بدم وبینمون فاصله بیفته .

بازم باسه کمکی که کردی ازت ممنونم نمی دونم چه جوری جبران کنم من که اهل نمازنیستم ازاون طریق

ازت تشکر کنم اما امیدوارم همین گفتن ساده که ازته دلمه قبول کنی.

خیلی دوست دارم و خیلی دوسش دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط فرحناز  | 

 

باورم کن٬ باورم کن٬ ای همه احساس وخوبی

من مسافربهشتم٬ تنها با یه اسب چوبی

آسمون لاجوردی٬ وسعت ترانه هامه

تا یقین دستای تو٬ در دل سفرباهامه

پرم ازحس نوازش٬ میخوا این حسوببارم

بذاردستاتوبگیرم٬ این یه التماس نابه

این طنین خواهش من٬ نه خیاله٬ نه سرابه

توی بن بست یه رویا٬ باغروری گرم وزنده

واسه اوج آسمونا٬ داره می میره پرنده

فکربی ترانه مردن٬پروبالمو سوزونده

بیا پرواز و بلد شیم٬ دیگه فرصتی نمونده

تانگاه خیس ابرا٬ واسه ما تن پوش باشه

تاپرنده پربگیره٬ ازتب زمین رها شه

نقش این ترانه سازو٬ نقش کن رولحظه هامون

نقش یک قدیس عاشق٬ زیر قطره های بارون...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط فرحناز  | 

اول یک سلام گرم به دوستای خوبم

من فرحنازهستم متولد ۲۴/۳/۱۳۶۸  هستم. 

یک خواهربه نام هانیه که ۲۴ سالشه ویک برادر به نام حامد که ۲۷

سالشه. 

بچه تهران هستم. 

وهمیشه سعی می کنم به همه محبت کنم و همرو دوست داشته باشم

وخودمو تودل همه جا کنم. 

اینایی که گفتم از خصوصیات بارز منه. 

فکر کنم دیگه کافی باشه.

اگه کسی خواست بیشترآشنا بشه سوال کنه جواب میدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط فرحناز  |